تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست
خانهايميلآرشيوRss
Search

هوشنگ ابتهاج : 

موضوع: یکشنبه 25 آذر1386 3:15 بعد از ظهر

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
اسمان تو چه رنگست امروز
افتابي ست هوا يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
اسماني بر سرم نيست از بهاران خبرم نيست
انچه مي بينم ديوار است
اه اين سخت سياه انچنان نزديک است
که چو برميکشم از سينه نفس
نفسم را برمي گرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه در همين يک قدمي مي ماند
کور سویي ز چراغي رنجور
قصه پرواز شب ظلمانيست
نفس مي گيرم که هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته
افتابي هرگز گوشه چشمي هم
در فراموشي اين دخنه نيانداخته است
اندرين گوشه خاموش فراموش شده
که از غم سردش هر شمعي خاموش شده
ياد رنگيني در خاطره من گريه مي انگيزد
ارغوانم انجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من که چنين خون الود هر دم از ديده فرو ميريزد
ارغوان اين چه رازي ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي ايد
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
و بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي افزايد
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صلح بگير
و از سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين دره غم مي بارد
ارغوان
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره بازسحر
قل قله مي اورنت
جاي گل رنگ مرا بر دست بگير
به تماشاگه پروازببر
اه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعرخون بارمني
يادرنگين رفيقان رابرزبان داشته باش
توبخوان نغمه ناخوانده من
            ارغوان شاخه هم خون جدامانده من

نوشته شده توسط بامداد | لينک ثابت |

 

موضوع: سه شنبه 10 بهمن1385 4:47 قبل از ظهر

حرف‏هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی، به اندازه‏ی حرف‏هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب‏هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده‏ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس بدهم و خود به کلبه‏ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت
                                                                                                              "دکتر شريعتی"                               

نوشته شده توسط بامداد | لينک ثابت |

bi bahoone 

موضوع: جمعه 21 بهمن1384 2:14 قبل از ظهر

گفتي كه داري دوستم . من دوست تر مي دارمت

 

از آسمان غربتم شب تا سحر مي بارمت

 

اي  خوب. مي داني اگر حتي فراموشم كني

 

مشكل توانم بعد خود دست خدا بسپارمت

 

اي آخرين اميد من.مانند ياسي از غزل

 

بر فصل فصل دفترم تا بشكني ميكارمت

 

بي من نگاه خسته ات دانم غريبي ميكند

 

يك شب اگر با آينه در خلوتي بگذارمت

 

مي بارد از من نم نمي بر خا طرات گمشده

 

در دوردست زندگي. وقتي به خاطر آرمت

 

بوي تو دارد باورم. هم آينه هم دفترم

 

با خويشتن اي مثل من همزاد  ميپندارمت

 

همچون ستاره تا ابد در آسمان زندگي

 

هر چند داري دوستم. من دوست تر مي دارمت

 

نوشته شده توسط بامداد | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
مرا کیفیت چشم تو کافی ست
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

X